مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية

117

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )

--> گويد : يكى از مردم مذحج اورا كشت وسرش را بريد وپيش عبيداللَّه برد وشعري به اين مضمون خواند : « ركابم را از نقره وطلا سنگين كن كه شاه پرده‌دار را كشته أم كسى را كشته‌ام كه پدر ومادرش از همه كسان بهتر بود وبه هنگام انتساب نسبش از همه والاتر . » عبيداللَّه اورا پيش يزيد بن معاوية فرستاد ، سر را نيز همراه داشت ، يزيد سر را پيش روى خود نهاد . ابوبرزه اسلمى نيز پيش وى بود ، بنا كرد با چوب‌دستى به دهان آن مىزد وشعري مىخواند به اين مضمون : « سرهاى مردانى را شكافتند كه به نزد ما عزيز بودند اما خودشان ناسپاسترند وستمگرتر . » أبو برزه گفت : « چوبت را به يك‌سو بر ، به خدا بارها ديدم كه دهان پيمبر خدا بر دهان وى بود وبوسه مىزد . » گويد : عمر بن سعد حرم وخانوادهء حسين را پيش عبيداللَّه فرستاد . از خاندان حسين‌بن علي عليه السلام به‌جز پسرى نمانده بود كه بيمار بود وبا زنان بود . عبيداللَّه گفت اورا بكشيد اما زينب خويشتن را بر أو افكند وگفت : « به خدا كشته نشود ، تا مرا نيز بكشند » وعبيداللَّه رقت آورد ورهايش كرد ودست از أو بداشت . گويد : پس عبيداللَّه لوازم داد وآن‌ها را سوى يزيد فرستاد وچون پيش وى رسيدند همهء مردم شام را كه اطرافيان وى بودند فرآهم آورد . آن‌گاه بياوردندشان وشاميان فيروزى اورا مبارك‌باد گفتند . گويد : يكى از آن‌ها كه مردى سرخ‌روى وكبودچشم بود يكى از دخترانشان را ديد وگفت : « اى اميرمؤمنان ! اين را به من ببخش . » زينب گفت : « نه به خدا ، نه تورا حرمت است نه اورا ، چنين نشود مگر از دين خدا برون شود . » گويد : مرد كبودچشم ، سخن خود را بازگفت ويزيد بدو گفت : « از اين درگذر . » آن‌گاه پيش خانوادهء خويششان برد ولوازم داد وسوى مدينه فرستاد وچون وارد آن‌جا شدند زنى از بنى عبد المطلب كه موى خويش را آشفته بود وآستين به سر نهاده بود پيش روى آن‌ها آمد كه مىگريست